گر گرفته ی کبریت احمر | لوح
۴

آغوش باز کرد و مرا برد در برش
حتی نشاند جنب دو بال کبوترش
اسم مرا نوشت کنار فرازها
پرواز داد شوق مرا تا فراترش
انگشتری به دست دلم کرد ، کل کشید
تا عقد خواند بین من و چشم نوبرش
از فرش شست نام مرا یک سحر نوشت
در دفتر معاشقه آسمان فَرَش
وقتی که شخم زد همه ی هستی مرا
یک مشت عشق در دل من ریخت ، شهپرش
هر جا که زخم بود ، کنون بال می گشود
هر جا که درد ، مست شد از شهد شکرش
در یک سکوت حرف خودش را اشاره کرد
لبریز شد تمام من از جام کوثرش
تا کهنه درد ، جای خودش را به نور داد
گویا نشست گوش دلم پای منبرش
آرام شد دوباره دلم ، مثل چشمه ها
فواره زد به سمت خدا در برابرش
تا قد کشید شعر ترم ، چشم باز کرد
آغوش خویش را به تماشای محضرش
صد شکر مردم از نظردوستان، ولی
بیدار می شود دل من روز محشرش
فردا که دیر نیست، همین حال خوب ماست
حالی که گُر گفته ز کبریت احمرش
حالا دلم هوایی اویی است ، او که باز
جا مانده است در دل من بذر دلبرش
با این چهارده ، دل من رفته تا کجا؟
جایی که هست رد عبور معنبرش
۶ بهمن ساعت ۴ بعد از ظهر

jhhhh

۴ دیدگاه

  1. محبوبه زاهدی می‌گه:

    سلام ،ایام به کام .شعر تان زیبا بود .ولی فکر کنم در خط پنج تا مانده به اخر اشتباه ویرایشی رخ داده

  2. سجادیان می‌گه:

    سلام اینکه ساعت دقیق رو نوشتید منظور خواستی داشتید؟ علت اش چی بود؟
    هر زمان متن و شعر شما را می خوانم ذهن آشفته ام قدری آزاد می شه و قلم دیگه از لابه‌لای انگشتام پایین نمیاد. خدا حافظ شما و قلم زیباتون باشه…

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *