۰

چشم ها پارو زنان قد می کشد تا انتهایت
دست ها پر می کشد تا زیر باران دعایت
گوش ها جا مانده در راهی  که تو از آن گذشتی
تا بیاید از میان همهمه زنگ صدایت
باز می گردی دوباره تا بگیری دست ها را
تا دوباره جان بگیرد مرده ی  بی دست و پایت
واژه های منقطع گرد تو سرگردان  و مستند
تا تماشایی شوند از جذبه دان کهربایت
تو صدایم می کنی روزی که می آیی دوباره
قبر، لب وا می کند یکباره  از حرف ندایت
شوق من یکبار دیگر می شود همراه شوقت
می شود جاری دوباره در حضور ماجرایت
قبر محضر ، قلب حاضر ، جوشن پوشیده شاهد
عهد را یاد آر ، عهد عاشق یک لا قبایت
ای طبیب جمله علت ها ! بیا ! جانم به لب شد
دیده و اندیشه ام صف بسته در دارالشفایت
۶ مرداد ۱۳۹۴

 

 


811822597_87794_14840645715781318721

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *