۰

طعم لبخند تو غوغا می کند
ساحلم را مثل دریا می کند
غصه کوت من آشفته را
صف به صف همچون چلیپا می کند
راز پنهان مرا  با چشم تو
با زبان اشک افشا می کند
تو تمام باور شعر منی
تو درونم آسمان را می تنی
آسمان بی تو کویری مبهم است
راه ها لبریز از پیچ و خم است
جمله ها ری می کند ، اما هنوز
فاعل  و مفعول هایش در هم است
گاهگاهی در کنار چشم ها
ردی از آن روزهای  زمزم است
تو برایم  آخرین رویین تنی
تو شعور بالغ شعر منی
بی تو حس خسته ام کنعانی است
بی تو حال و روز من طوفانی است
پتک ها  حس مرا له کرده اند
حال و روز شعر من سندانی است
گر چه دورم از تو ، اما شاهدی
شعرهایم گرم چاوش خوانی است
چشم خاموش مرا تو روشنی
گاهگاهی دیده را سر می زنی
ای امام آرمان های فراز !
قبله اندیشه های در نماز !
شهر کنعان است و من کنعان نشین
ای حضورت مصر من ، از دیرباز !
یک سحر با حال و روز  من بسوز
یک سحر با حال و روز من بساز
تو امید آخر شعر منی
تو برایم فصل بشکن بشکنی
۹ فروردین ۱۳۹۴

 

4ba6d0a59b1e77a96320d48a0c38d1fb

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *