ای قلب | لوح
۱

و ما ادریک باران ! ای کویر تشنه ! گوشت کو؟
اذان ابر می خواند ترا ، گوش نیوشت کو؟
کویری تر ز چشمان تو آیا سرزمینی هست؟
برای فصل دریایی سرودن ساقدوشت کو؟
صدایی می چکد از دور ها ، از دورهای دور
تو خاموشی چرا ؟ پژواک و تکرار سروشت کو؟
و ما ادریک من تاب ؟ و ما ادریک الا الله ؟
مسافر نیستی آیا ؟ تمام زاد و توشت کو؟
و ما ادریک قل لا تقنطوا ؟ یک شب تقلا کن
و با دستان خود بالا برو ، شوق رتوشت کو؟
و ما ادریک تجری آسمان من تحتها الانهار ؟
و ما ادریک قرآن ؟ اضطراب نوش نوشت کو ؟
فراتر از تنت روحی است از قاموس کرمنا
تن آزاد از ناز و دل پشمینه پوشت کو؟
امیری مانده پشت قامت دروازه های شهر
مهیا شو برای حضرت او ، نقطه جوشت کو ؟
بهاری خواهد آمد ، الذین امنوا ! یک صبح
اولو الالباب ! شب بیدار شو ، ای قلب ! هوشت کو ؟

 

 

1479472_722414257777382_1746654306_n

۱ دیدگاه

  1. سجادیان می‌گه:

    گویی تمام واژنامه ذهن ام را تهی کنند من بهانه می جویم برای یاد کردن به بهاری که نمی بینم حضورش را… چه خوشحال‌ام از بی خبر ماندن از این سکوتی که نمی فهمم صدایش را… آه ؛چه خرسندم…

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *