۰

صدو ده بار علی گفتم و جامم پر شد
با همان بار نخستی که زبانم هو گفت
باورم بود که من در نجفت گم شده ام
راه را یافت دلم تا غزلم کو کو گفت
نه سمرقند و بخارا که دلش را بخشید
حافظ آن روز که از خال لب هندو گفت
ریه ام از نفس یاد تو پر شد از تو
درد گم شد ، غزلم از نفَس ِ دارو گفت
سوسویی خواستم از آن حرم نورانی
شوق تسبیح خبر از صد و ده سو سو گفت
گر چه با قصد زیارت دل من شد نجفی
اشک اما سخن از میخ در و پهلو گفت
چشم ،ایوان نجف دید ، دلم رفت بقیع
قلب با اذن علی ، فاطمه یا بانو گفت
بین شیراز و نجف بود دل شیدایش
وقتی حافظ سخن از چشم و از آن ابرو گفت
در هیاهوی زمانه همه را شست دلم
خلوتی ساخت ز غیر و سخن از یا هو گفت
۲۷ بهمن ۱۳۹۳

 

images (2)

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *