۰

در بین جماعتی که پر جاذبه اند!!
ما در دل خویش آسمان می کاریم
وقتی که قفس برایمان میسازند
ما نیم نگاهی به کبوتر داریم
اینجا قد و بالای خدا کوتاه است
اینجا ز مناره آسمان می افتد
از عینک دودی زمین ، چشم اذان
هنگام اقامه خدا می خفتد
حالا که غروب مشق هر روزه ماست
بر کام  طلوع زهر می نوشانیم
چون آدم و حوا ، پدر و مادرمان
بر عورت  خویش برگ می پوشانیم
ما کوت ترین نسل پر از تردیدیم
انباری ذهنمان پر از ابهام است
آنقدر که عقل بالمان را بسته
حتی تک عشق  نیز نافرجام است
هر چند ز کنعان تفرعن دوریم
در حومه مصر خانه هامان کپری است
اهرام ، درون قلب ما جا دارد
دل های پر از وسوسه هامان ددری است
ماییم و زمانه ای که پر رنگ و ریاست
شهری که فقط نماد ایمان دارد
سعدی ز نگاه مردمانش دور است
اسماً اما ،کمی گلستان دارد
آتشکده باور ما سرمایی است
خاکستر شوق  ، دست مشتی باد است
از ده دهم نگاه ، با این دنیا
حتی کمی از یک دهمش مازاد است
وقتی که همیشه خسته از دیروزیم
امروز ، برایمان  سوالی شده است
گویی که سکوت سهم هر روزه ماست
فرداهامان ، حروف والی شده است
از چنگ ، صدای زوزه بیرون آمد
از کوچه نی ، صدا نمی آید باز
آیینه پر از غبار شد ، اما حیف
از زخمه دوست “ها” نمی آید باز
حیف است که عیشتان منقص بشود
تبعید مرا  شبانه توقیع کنید
تا فردا صبح خوابتان خواهد برد
احساس مرا شبانه تشییع کنید

۵ آبان ۱۳۹۳

 

 

31

 

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *