۰

 

ز لب های عطشناک تو قرآن می چکد آرام

و چشمان خودت را بسته ای ، از حفظ می خوانی

و مردم ، غرق در شورند ، لبریز از هیاهویند

نمی فهمند آیات خدا را ، خوب می دانی

و زیر پای چشمان تو  کنج خیمه ای تب دار

برایت خارهای دشت ، آه آورده  مهمانی

و اینجا استن حنانه ها از هجر می سوزند

و تو بالابلند نیزه ای ، قرآن پرّانی!

و با صوت خوش تو کربلا لبریز از نور است

و اینجا روضه رضوان شده ، تو عین رضوانی

برادر جان ! نمی دانند زینب بی تو هم غوغاست

و مانند پدر هو می کشد !، تو خوب می دانی

زمین کربلا وقف است ، هنگام سکوت تو

زمین کربلا شوق است هنگامی که می رانی

اگر چه سردرختی های ما در سوز سرما رفت

ولی تو ای هلال شام من ! ذات بهارانی

۲۲ فروردین ۱۳۹۳

 پکککککککککککککک

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *