۰

نگاه شرجی ابری که از حرا آمد

        برای مرگ ترک های من دعا می کرد

و جای من – که دلم  با کویر همزاد است-

          به لحن قطره باران  ترا صدا می کرد

و عطر سیب درختی که تکیه گاهم بود

          مرا به طعم نگاه تو مبتلا می کرد

تمام حس نمور مرا تغزل شست

         به جای آن تپش عشق را نشا می کرد

و دست های مرا تا حضور باران برد

        و واژه های مرا در زمین رها می کرد

سکوت رفت … و حالا کلام منعقد است

        و واژه های مرا  دوست پاگشا می کرد

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *